بعضی از مراسم های ما واقعا دیدن داره ، یکی از این مراسم که هر روز شاهد اجرا هستیم مراسم افتتاح است ! حال فرق نمی کنه چی باشه از یه پالایشگاه بزرگ ملی تا افتتاح یک پل سیمانی سر یه پس کوچه فرعی ! هر چی می خواد باشه باید در مراسم خاص افتتاح بشه و البته با حضور کلی عکاس و خبرنگار ووو هر چند به جون خودشون مدیران عزیز به این افراد اطلاع ندادن ! چون می دونید آقایون اصلا اهل ریا و خودنمایی نیستند و این اصحاب رسانه کاملا به طور اتفاقی و خودخوش در مراسم ظاهر شدند ، القصه قبل از افتتاح مراسم سخنرانی داریم از آقای بووووق بگیر تا آبدارچی و هر کدام هم مختصر و مفید در چند ساعت ناقابل که بعد از خروار خروار تشکر و تمجید از این و آن و گاهی خاطرات کودکی و خط نشان کشیدن برای دشمنان فرضی به زور میکروفن به نفر بعدی می سپارند و خلاصه بعد از چند ساعت سخنرانی که بیشتر شبیه لالایی گفتنه وقت افتتاح پروژه می رسه و تازه اینجا است که جای باحال قصه شروع می شه ... ورود فردی با کت و شلوار رسمی و قیچی بدست با حرکات موزون البته کنترل شده که در مراسم لهب و لعب معروف است به مراسم چاقو که اینجا با تغییر کاربری شده مراسم قیچی و بعد از کلی عشوه و ادعا و گرفتن قول قیچی را که به روبانی گل منگولی مزین شده به جناب مدیر می ده و جناب مدیر هم با لبخندی از روی رضایت که کم از لبخند داماد در شب کیک خوران نیست با دستان مبارک روبان که یک گل خوشگل هم وسط آن قرار گرفته را با دو برش عرضی یکی از رو یکی از زیر قیچی می فرماید و قیچی و گل را در یک سینی که با ناز بالشتی آزین بندی شده قرار می ده و رسما پروژه افتتاح می شه، حال بگذریم که خدا می داند این پروژه بار چندمی است که افتتاح شده ؟ تصور کنید اگه قرار بود مثلا تو کشور چین واسه افتتاح هر پروژه این همه ادا و اصول در بیارن تکلیف چی می شد ؟؟؟
پ ن : دوستان عزیز بدون هیچ گونه مراسم و تشریفات و از آن حرکات بالا !! قرار شده یه وبلاگ جدید افتتاح بشه یک وبلاگ گروهی برای مصاحبه و گفتگو با وبلاگنویسان و دوستان عزیز که مایل هستند در این گفتگو شرکت کنن . همین اندازه بگم که دایی نوید و کتایون عزیز از ارکان اصلی هستند و البته چند نفر دیگر از دوستان که همه از بهترینهای بلاگستان هستند . منم نقش سخنگو و تشریفات و در یک کلمه نخودی ایفا می کنم ، البته به جون خودم بدون حقوق و مواجب
.
عشق يعنی پر گسستن در هوايه بيشه زار
عشق يعنی پاره پاره کردنه زنجيره تن
عشق يعنی گريه کردن با صدايه مادرم
عشق يعنی آسمانی زيستن
عشق يعنی پرسه در قلبه مادر زدن
عشق يعنی بغض کردن با صدايه مادرم
عشق يعنی خلوته سکوته مادرم
عشق يعنی هستی و ماوايه من
عشق يعنی سبزيه فصله بهار
عشق يعنی ، يعنی رنگه سبزه بيشه زار
عشق يعنی جا نمازه مادرم
عشق يعنی مشق شب در پيکرم
عشق يعنی کودکانه زيستن
عشق يعنی فرياده دله بی مادران
عشق يعنی چرخشه نيلوفری بر دوره ياس
عشق يعنی پيچشه تسبیحه مادرم
عشق يعنی مردانگی همچون علی
عشق يعنی مردمه ايرانه من
عشق يعنی يک صدايه آشنا
عشق يعنی نم نمه باران در بوته ها
عشق يعنی مادرم
تقدیم به مادر مهربان مهری عزیز که امروز مهمان فاطمه بانوی بهشت است .
روحش شاد و یادش گرامی
از هشت سال پیش که چمدان بستم عازم غربت شدم ازش خبر نداشتم اوایل با ایمیل با هم در ارتباط بودیم و بعدها ارتباط ما کم شد ، سال ۸۵ کشور ترک کرد و عازم اروپا شد و از آن وقت دیگه ازش خبری نداشتم چون ایمیل هر دوی ما تغییر کرد و ارتباط ما کاملا قطع شد ، بعد از ۵ سال حدود یک ماه پیش کامنتی خصوصی داشتم با این مضمون ( سلام ترانه دو حلقه فیلم بگیر و منتظر باش بیام دنبالت و این جمله طنز تلخ که همیشه آخر حرفش بود اگر نیامدم خودت می دونی کجا باید دنبالم بگردی ) این حرفی بود که همیشه همکارم پشت تلفن می گفت و آماده می شدیم بریم واسه گرفتن عکس و خبر . سالها پیش زمانی که در بدر دنبال کار می گشتم برای پر کردن هزار چاله مخارج دانشگاه تو دفتر روزنامه ... وقتی جواب رد شنیدم با دختری آشنا شدم که بهم گفت : نمونه عکس داری برام بیار اگر خوب بود می تونی برای خودم کار کنی، پول زیادی نمی تونم بهت بدم اما از بیکاری بهتره و اون روزها همون درآمد ناچیز خیلی بهم کمک کرد ، یاد روزهایی که دو نفری ساعتها پشت در فلان ساختمان ، موسسه یا دفتر خبری می نشستیم و منتظر یه عکس و خبر بودیم بخیر ، حالا بعد از ۸ سال واسه یه کار چند روزه اومده اینجا و تونستیم همدیگر ببینیم ، نمی دونم چرا اولین برخورد همیشه با بغض و گریه است و بعد مرور خاطرات ، تو رستوران دستشو گرفتم ! لبخند زد و گفت : دنبال جای شکستگی می گردی ؟ یادت میاد اون روز هر دو چقدر کتک خوردیم و بعد تو پارک کلی گریه کردیم تو من دلداری می دادی و من تو رو ، دوربین تو شکست و قلم و قلب من ، تازه آخر فهمیدم که بالای دستم ترک برداشته ، و بعد از سالها امروز خندیدیم به روزی که با لباس خاکی و درب داغون و سر و صورت خونین تو خیابان راه افتادیم ، به هر تاکسی که مسیر می گفتیم فکر می کردن از تیمارستان فرار کردیم و سوار نمی کردن و نگاه عجیب مردم به ما که انگار دیوونه دیدن .
بهش گفت : چکار می کنی ؟ هنوز می نویسی ؟ تو معروف بودی و نوشته هات طالب داشت ، لبخندی زد گفت : تو آلمان دیگه قلم من طالب نداره قلم هر کسی بین مردم خودش رنگ داره ، من دوست دارم خودم ببینم و بنویسم و تو غربت دستم به نوشتن نرفت حالا تو یه مهد کار میکنم حداقل تو چشمهای کودکانی که براشون کار می کنم دروغ و تزویر نمی بینم .
چقدر افسوس خوردم از اینکه در طول تاریخ این سرزمین چقدر قلم و قلب صاحب قلم شکستیم .
پ ن
: راستی این دوست قدیمی وبلاگ من از لیست ۱۰۰ وبلاگ برتر پرشین وبلاگ پیدا کرده بود ، نمی دونم باید از شیرازی و بلاگفا تشکر کنم ، از عزیزی که وبلاگ خاطره ها رو بهم هدیه داد ، از آریانا نازنین که اسم وبلاگ من تو نظر سنجی ثبت کرد و یا از همه شما عزیزان که باعث شدید وبلاگ خاطره ها بره تو اون لیست صد وبلاگ برتر . از همه شما ممنونم که بعد از ۸ سال من به یکی از عزیزترین دوستانم رسوندید .و امروز باز با هم زمزمه کردیم :
اولین قلم
حرف حرف درد را در دلم نوشته است.
دست سرنوشت، خون درد را با گِلم سرشته است.
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن، جدا کنم؟
دفتر مرا دستِ درد می زند ورق
شعر تازهی مرا درد گفته است.
درد هم شنفته است.
پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟
درد، حرف من نیست. درد، نام دیگر من است.
من چگونه خویش را صدا کنم؟!
هزار یک ، هزار دو ، هزار سه و صدای بلند ناقوس کلیسا نزدیک پارک به گوش می رسد هر از چندی این صدا را می شنوم صدای ناقوس همیشه پیام رسان بوده ، پیام صلح و شادی ، پیام جنگ و مصیبت و حتی مرگ و خاموشی . ناقوس ها به صدا در آمده اند و بی وقفه بر زنگوله طلائی خود می کوبند اما طنین صوت آنها آنچنان است که نمی توان شنید . هزار یک ، هزار دو ، هزار سه و باز می نوازند ، مگر چه شده ؟ خبر از چه دارند و چه می خواهند بگویند ؟ اتفاقی در راه است اما نمی دانیم چیست ! دوست دارم با دستان کوچکم زنگولهای بزرگ را متوقف کنم اما آنها بی حرکت می نوازند ، راستی چه می خواهند بگویند ؟
می دانم حرف و سخنی در صدای آنها نهفته است ، می دانم پشت هر ضربه سنگین جمله ساده ای پنهان شده اما ارتعاش زندگی اجازه درک نمی دهد . هزار یک هزار دو و باز و باز ، گویی تمامی ندارد گوشهایم را می گیرم تا نشنوم این طنین وحشت را ، اما مهیب ناقوس درونم است ، دستهایم را بر می دارم و تسلیم خواسته آنها می شوم و فریاد می زنم بنوازید تا دنیا بیدار شود ، بنوازید شاید خفتگان بیدار شوند و بدانند این صدای ناقوس پیام رسان نابودی دنیا است .
این چند روز نقل محافل و الخصوص وبلاگها موضوع دریافت جایزه گلدن گلوب جناب اصغر فرهادی است هر چند تبریک هم دارد و باید به ایشان خسته نباشید گفت و دستشان را فشرد که این چنین باعث افتخار نام ایران گشتند . اما :
اما : ما ایرانی ها انسانهایی هستیم عجیب فراموش کار و زود وقایع را به دست فراموشی می سپاریم حتما فراموش نکرده اید چندین سال پیش کلی تبریک برای کارگردانی به نام نوشتیم و ارسال کردیم اما امروز او در تنهایی است و شاید کسی نام او را نیز بخاطر نیاورد . امیدوارم قدر امثال فرهادی را بیشتر بدانیم و ایشان را فراموش نکنیم .
اما : ای داد بر ما ! ما را چه شده ؟ کشوری با تاریخی چند هزار ساله که در طول دوران خود همیشه پیام آور صلح بوده و امروز باید جناب فرهادی با صدای بلند فریاد زند که ما مردمی صلح طلب هستیم !! واقعا باید امروز فریاد بزنیم و قسم بخوریم که ایران صلح طلب است مگر سالها پیش حافظ و سعدی جز این نوشتن ، مگر سعدی به زیبایی نسرود و بر در سازمان ملل حک نشد که :
بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار
یکی از کارهایی که خیلی بهش علاقه دارم تماشای فیلم حالا چه در سینما و چه به صورت خانگی و هر موقع وقت آزادی داشته باشم حتما باید یکی دو فیلم ببینم تا از خماری در بیام ( چه کنیم خدا واسه رفیق بد و ذغال خوب نشازه داداش ) و البته یکی از ژانرهای که بسیار دوست دارم ژانر علمی تخیلی ، یادم هست اولین فیلمی که در این ژانر دیدم فیلم بیگانه جیمز کامرون بود که من شیفته خودش کرد و بعد نابودگر۲ ، خلاصه ما شدیم مشتری پر و پا قرص فیلمهای تخیلی و هر بار که فیلمی در این سبک می دیدم با خودم می گفتم : چرا سینمای ما نمی تونه یه فیلم علمی تخیلی خوب بسازه ، هر چند تعدادی ساختند مثلا در مورد جبهه و جنگ ( همان داستان یک بسیجی می رفت و ۵۰۰ عراقی خنگ اسیر می کرد ) اما این فیلمها بیشتر در ژانر فانتیزی و کودک و نوجوان قرار می گرفت و این آرزو هم چنان برای من باقی ماند که روزی شاهد یه فیلم عظیم علمی تخیلی از کشور خودم باشم یه فیلمی که بتونه مثلا پوزه آواتار بزنه یا به افسانه نابودگر ۲ خاتمه بوده .
چند روز پیش خوندم که قرار چند هفته دیگه یکی از عظیم ترین فیلمهای علمی تخیلی در ایران کلید بخوره و ایران صاحب بزرگترین فیلم تخیلی جهان بشه . در مورد اسم فیلم پرس جو کردم شنیدم فعلا اسم اصلی فیلم مشخص نشده اما اسم اولیه فیلم محاکمه اختلاسگران ۳۰۰۰ میلیاردی اعلام شده .
اصلا یکی نیست بگه ترانه تو چکار داری ، باز فضول محله شدی !! بابا بی خیال این خبرهای علمی تخیلی که می دونیم همش ... ، بیاید با هم موزیک گوش بدیم .
پ ن : تو که آخرین نگاه زیبایت از خاطرم نمی رود ، چشهایم هدیه به تو تا هیچ گاه چشمهایت بسته نباشد . تولدت مبارک .