امان از این کلاس گذاشتن های الکی که پدر ما و ایضا این مملکت در آورده سر میز شام همه نشستن و ایضا چند دسته مهمون که همه تو فیگور کلاس هستند ، میخوام نوشابه برای خودم بریزم دور بود به یکی از حضار سر میز میگم ببخشید میشه نوشابه بدید ؟ اون هم با قیافه بشاش و لبخندی زیبا در حالی که نوشابه برام خالی میکنه با ته لهجه ای انگیلیسی میگه اوو خواهش بفرمایید این هم کوکا !!!

میگم بنده خدا این کوکا نیست و پپسی بود در ثانی حالا چرا اینجوری با تغییر صدا میگی بفرمایید کوکا ؟ میخنده میگه خب آخه شما نمیگید نوشابه میگید کوکا چون کوکا با کلاس تره !!

حالا باز خوبه دوغ بنده خدا تونسته کلاس خودشو حفظ کنه و تغییر نام نداده !!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 6 بهمن1393ساعت 7:53 توسط ترانه |

گرگ ، گرگ میزاید و گوسفند ، گوسفند ...

فقط انسان است که گاهی گرگ میزاید و گاهی گوسفند ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 بهمن1393ساعت 19:17 توسط ترانه |

ببخشید مستقیم :

سوار تاکسی ...

آقا خیلی ممنون پیاده میشم چقدر شد ؟

قابل نداره ، میشه 1000 تومان !

قبلا سوار شدم 200 تومن بود !!

حالا میفهمم اصحاف کهف بیچاره چه حسی داشتند فقط اونها هزار سال از آخرین خریدشون گذشته بود من کمتر از 3 سال اما حس هر دوی ما یکی بود . خوبه تو این مورد پیشرفت چشم گیری داشتیم .

+ نوشته شده در یکشنبه 28 دی1393ساعت 22:25 توسط ترانه |

راستی چرا هیچ چیز مثل سابق نیست ؟؟

میشه جواب بدین !!

+ نوشته شده در شنبه 27 دی1393ساعت 3:56 توسط ترانه |

منو تهران منو دلشوره های ناتمومش
منو تهران و بغض آسمونش
منو تهران منو افسردگی های همیشه
منو دردی که رو لب هام میشه
منو تهران منو اندوه آه شعر
منو تهران منو بارون ماه مهر

منو تهران و بغض این ترانه
منو قحطی شعر عاشقانه
منو تهران و این زخم دمادم
منو تهران و اندوه صد آدم
منو تهران و اشکای پیاپی
منو اندوه منو این غصه تا کی
منو اندوه منو این غصه تا کی

ترانه تهران از سیاوش قمشی را حتما بشنوید

پ ن : آفرین استاد که بعد از مدتها قلبم را با این ترانه و صدای زیبایت جلاه دادی

+ نوشته شده در جمعه 26 دی1393ساعت 18:41 توسط ترانه |

این چه وضعیه آخه !!! بعد از 3 سال اندی ما اومدیم ایران همین که من رسیدم اینجا تیم ملی بلند شد رفت ملبورن !! آخه بابا یه خبری یه تلفنی یه اس ام اسی که فلانی ما داریم میام خانه هستی ، نیستی ! می دونم می خواستین سرزده بیان که هم من سولپرایز کنید و هم تو این خرج گران تدارک نبینم اما الان اینجوری شد شما پشت در موندین و من هم این سر دنیا ، اما نگران نباشید کلید گذاشتم زیر گلدون کوچیکه دم در بردارید که پشت در نمونید فردا بگید رفتیم ملبورن خانه ترانه پشت در موندیم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 دی1393ساعت 1:29 توسط ترانه |

خانه ای که مدتها ساکن نداشته باشه و بعد از مدتها کلید بندازی و واردش بشی اولین چیزی که حس می کنی سرد بودن هوای اونجاست نمی دونم چرا حتی وسط تابستون هم بری داخل خانه متروکه سردی حس می کنی بعد خاموش بودن چراغها حالا یا برق قطع شده یا لامپ ها سوخته اند و هر چی کلید بزنی نوری نمی بینی ، فضای سرد و نمور خانه و تاریکی اونجا باعث شده بوی نم فضا رو بگیره و همین بوی نم حس بدی به انسان می ده می خوای پرده ها کنار بزنی اما حس می کنی وزن پرده ها نسبت به سال پیش دو برابر شده انگار پرده های توری تغییر کاربری دادن و برزنت شدن ، دوست داری روی مبل همیشگی بنشینی اما روی مبل سفت شده انگار تشک نرم مبل خشک شده و نشستن روش حس خوبی نداره به حیاط نگاه می کنی برگ ها همه زرد شدن و شاخ بو رگ درختها درست مثل آدمی شدند که یک ساله آرایشگاه نرفته اون زیبایی و سبزی شاخنه اون حس آرامشی که از نگاه به حیاط بهت دست میداد الان به یه حس سرد و خشک تبدیل شده حتی نور زرد و گرمی که همیشه از پنجره حیاط به درون خانه می اومد الان تبدیل شده به نوری سرد و بی روح دوست داری پارچ برداری و کمی آب به شاخه خشک تو گلدون بدی اما آب زلالی که از شیر می اومد حالا به خاطر رسوب لوله های راکت زرد شده و رنگ آب درون پارچ خبر از راکت بودن زندگی درون خانه می ده ....

با انگشت آرام روی خاک روی میز می نویسم هر جا که نفس نباشه زندگی هم نیست ....

پنجرها باز می کنم و داد میزنم من هستم و نمی گذارم خاطره ها سرد و متروکه شود

+ نوشته شده در سه شنبه 23 دی1393ساعت 5:44 توسط ترانه |

بعد از 3 سال اومدم ایران روزهای آخری که بلیط اوکی شد برای پرواز به خانه پدری ثانیه شماری می کردم همش روزها می شمردم که کی بلاخره پرواز میکنم به خانه پدری ، هزار فکر داشتم هزار جای نرفته هزار برنامه ووو

اما امروز دلم برای خانه خودم تنگ شد برای خانه ... وقتی امروز این حس اومدم سراغم پشتم لرزید و بغض کردم که ترانه چی شده و کجا هستی ؟ ترس تمام وجودم گرفت ! ترس از خودم که چی شده ترانه ای که قلبش برای خانه پدری می زد و همیشه می گفت : من اینجا مهمان ناخوانده هستم و یه روز بر می گردم به ریشه خودم امروز تو کشور تو شهرم و تو خاکم احساس دلتنگی می کنم برای جایی که به من تعلق نداره جایی که اگر خون و رگ و گوشت من هم از آنجا باشه اما بی هویت هستم و بی ریشه ، واقعا پشتم لرزید از دلی که برای غیر از خانه پدری تنگ بشه .

پ ن : ممنون از همه دوستانی که بهم خوش آمد گفتن و ممنون از همه شما خاطره های وبلاگ ترانه که با همه بی معرفی من هنوز ترانه فراموش نکردین

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 آذر1393ساعت 6:57 توسط ترانه |

بلاخره بعد از 3 سال و 2 ماه رسیدم به خانه پدری ، زندگی مثل سابق جریان داره اما خیلی ها که آخرین بار اومدم امروز نیستند دلم برای یکی ازشون خیلی تنگ شده کاش بودی و باز هم مثل آخرین بار بهم لبخند می زدی و میگفتی خوش اومدی دخترم ....

+ نوشته شده در جمعه 30 آبان1393ساعت 7:11 توسط ترانه |

هنوز قد تو کوچکتر از آن بود که چراغ اتاق را روشن کند باید بر روی پنجه هایت بلند میشدی کلید روشنایی را می زدی تا تاریکی از صورت معصوم عروسکهایت رخت بر می بست ، هنوز شبها در اتاق خود را قفل می کنی که مبدا دیو قصه بیاید و عروسکهای نازت را ببرد و هنوز ...

اما پریا زیبایم خوب گوش کن قصه شاه پریون فراموش کن ! گوش بده به نعره گلوله که در روز شهر تو را در تاریکی فرو برده دیو پلید قصه ها درب شهر را می کوبد و سرمست طلب خون می کند تا رویای تو را گردن بزند ، پری چشم آبی گوش کن قصه دیو و دلبر شهر خود را ، در شهر تو دخترها برای زن شدن به حجله نمی روند ، برای زن شدن گونه هایشان از لمس بدن  سرخ نمی شود داستان شب زفاف را با خندهای ریز دخترانه تعریف نمی کنن ... دخترهای شهر قصه تو با برداشتن تفنگ زن می شوند چون عروسها را به جرم سپیدی در میدان شهر گردن میزنن و چند قطره خون نشانه عروس شدن نیست آنها دریای خون می خواهند برای حجله نو عروسهای شهر تو ...
پریای چشم آبی امروز حجله تو کوبانی است و تو غرور یک دنیای بخواب رفته هستی که دیو سیاه را در آرزوی حجله دختران کوبانی در خون پاک خود غرق خواهد کرد .

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مهر1393ساعت 8:58 توسط ترانه |

مطالب قدیمی‌تر