تبليغاتX
خاطرات من
همان طوری که از اسم وبلاگم معلومه در مورد خاطرات من است !

 

امروز فهميدم كه واقعا واقعا بدشانسم.
اول اتفاقات اين چند روز رو مي نويسم. بعد هم مال امروز.
چند روز پيش يكي از بچه هاي كلاس رو سركار گذاشته بوديم. بهش گفتيم كه نچسكو يه غذاي خيلي خوشمزه بندريه. خودش هم بندري بود. بيچاره باورش شده بود. بعد گفتيم هتل هرمز هم داره. اينم تصيم گرفته بود به اتفاق خانواده بره نچسكو بخره. آز شانس بد ما همون روزي كه شبش قرار بود برن تكرار شبهاي برره رو ديد و فهميد.  فرداش تو مدرسه زندگي رو به كام ما تلخ كرد. 
                                 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ديروز هم كه جريمه شدم وسط حياط مدرسه 21 كلاغ پر برم كه به اصرار و خواهش و تمنا با 5 تا راضي شد. جريمه از طرف دبير دفاي مقدس ( آمادگي دفاعي) بود. چون موقعي كه داشت صف گرفتن ياد ميداد بچه ها مخصوصا من شديدا مسخره مي كرديم. خداييش درس خيلي مضخرفيه.
                                        ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

و اما امروز.با يه ماشيني رفتم مدرسه كه هم خودم رو برد هم آبروم رو. اول بگم كه ديشت چون كار داشتم ساعت 2:30 خوابيدم. صبح چشمام باز نمي شد. 60 بار خوردم به در و ديوار. گفته بود كه با سرويس اداره بندر ميريم مدرسه. اتوبوس ها هم خيلي شيك و به قول رانندمون سوپر سالن هستن. امروز سرويس خراب شد و اداره لطف كرد از آژانس شهرك ماشين گرفت. همه ماشينا هم پرايد و پزو بودن. با يه هيوندا كه نغمه .... با اون رفت. قبل از اينكه بره يه پسند قرازه اومد. كه من و نغمه كلي مسخرش كرديم و بهش خنديدم. واسه من هم كه پرايد مشكي شيشه دودي اومد. تنها هم بودم . تا اومد راه بيفته ديدم راندمون از سپند اومد پایین بهم گفت شما با من بيا كه ديگه اين ماشين نخواد بياد. هيچي هم نميتونستم بگم. رفتم و سوار لگن شدم .   وقتي سوار شدم تازه به اوج فاجعه پي بردم. خيلي ذاقارت بود . وسط راه 2بار در ماشني كنده شد رفتم جاش زدم. 5 6 بار هم چرخش در رفت .منم وسط خيابون ميدويدم دنبال چرخ.
موقع بر گشتن هم منتظربوديم  كه ديدم باز همون لگن اومد. البته اين بار گفت كه يه هيوندا مياد با اون برين چون مسير هم بلد نيست راهنمايش كنيد. ايستاده بوديم تا بياد 2تا از بچه هاي پيش دانشگاهي اومدن هر كدوم يه بستني عروسكي دستشون. دوست داشتم يه گاز بزنم وسط بستنيش . تعارف هم كرد ولي روزه بودم.

خلاصه ماشين اومد و سوار شديم منم داشتم ميسر رو به راننده ميگفتم بعد از چند بار تو آينه يه نگاه اين جوري كرد و گفت خانوم آقاي ... (راننده قبلي) جلو داره ميره راه رو نشون ميده. ضايع شدم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 11:40  توسط ارغوان  | 

 

الان شديدا احساس ضايع شدن ميكنم. آخه چرا من اينقدر بد شانسم. آخه چرا؟
تعريف ميكنم چي شد تا خودتون متوجه بشيد، كه هيشكي مثه من بد شانس نيست.
امروز من با موجوديه 2500 تومان رفتم مدرسه . از اونجايي كه با سرويس اداره بابام ميرم و برميگردم. نيازي به دادن كرايه ماشين نيست .
اين پولي كه همراهم بود امروز همش خرج شد. 500 تومانش رو كه نوش جان كرديم . بقيش هم براي پول بيمه مدرسه براي خودم و دوستم دادم.
باباي من كارمند اداره بندره، اداره بندر هم 2تا شهرك داره. يكي باهنر كه ما هستيم يكي رجايي كه خيلي از شهر دوره . سرويس اول ما رو مي رسون بعد بچه هاي رجايي رو . امروز طبق معمول زيره درخت كنار ايستاده بوديم منتظركه يه معتاد وحشت ناك اومد نميدونم چي از جونه ما مي خواست اما با شجاعت يكي از بچه ها رفت و دست از سركچل ما برداشت . بايد اعتراف كنم كه اصلا نترسيدم.
سرويس هميشه ساعت12:30 مياد امروز تا 12:50 نيومد .
تا اينكه ديديم 2تا از بچه هاي شهرك رجايي كه مدرسشون 2تا چهار راه پايين تر بود اومدن گفتن سرويس از يه مسير ديگه رفته و همرو جا گذاشته . خودشون ميخواستن با تاكسي برن سر يكي ديگه از ايستگاه ها . چون راهشون خيلي دور بود و همشون هم دختر بودن نميخواستن تا شهرك با ماشين برن. به ما هم گفتن شما با اون پسره كه ماله شهركتون دربست بگيرين برين.

ما دو نفر بوديم كه اون دوستم پيش دانشگاهي بود وبا اين پسره  آشنا نبوديم. اونم مثل من بيچاره پول همراش نبود. البته دلمون به اين خوش بود كه اين پسره و روش نميشه به ما بگه حساب كنيد. البته ممكن هم بود كه روش زياد باشه و بگه كه اون موقع ما شديدا ضايع ميشديم . ولي باز ميشد يه طوري جم و جورش كرد. مثلا كافي بود بگيم آخه تو خجالت نمي كشي ميخواي از 2تا دختر پول بگيري. يا يه چيزي تو اين مايه ها. اما وقتي نزديك به شهرك رسيديم . اون اتفاقي كه نبايد مي افتاد، افتاد و علي بر گشت گفت پول دارين؟  ما گيج و منگ به هم نگاه ميكرديم. كه دوستم گفت تو بده ما فردا باهات حساب میكنيم. گفت فردا به چه دردم مي خوره الان ميخوام كرايه ماشين رو حساب كنم . ما كه فهميديم اونم پول همراش نيست يه كم حالمون بهتر شد.چون اينجوري ما زياد كم نيورده بوديم و هممون مثل هم بوديم. ولي  واقعا جلو راننده زشت بود. سه تا دبيرستاني هيچ كدوم پول نداشتيم . مونده بوديم چه كار كنيم كه علي گفت مهم نيست من ميرم در خونه حساب ميكنم . ولي چه فايده حسابي آبرومون رفت .  حالا خودتون ببينيد من چه قدر بد شانسم.

                                        ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


يادش به خير پارسال من هميشه سر كلاس فيزيك جك تعرف ميكردم و از اونجايي كه نسبت به دوستان آذري ارادت دارم هميشه خاطرات اونا رو تعريف مي كردم. هر موقع بچه ها از درس خسته مي شدن من وارد عمل ميشدم. دبيرمون هم چيزي نمي گفت.
اينا مقدمه اي بود كه بگم امروز ما فيزيك داشتيم و اولين جلسه بود. تا دبير اومد توکلاس و گفت سلام نزديك بود از خنده منفجر بشم كه به توصيه دوستان خودم رو كنترل كردم.  آخه دبيرمون ترك بود و يه لحجه غليضي هم داشت. فكر كنم نفرين دبير پارسال بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 21:35  توسط ارغوان  | 

 

امروز بلاخره رفتم مدرسه. چون خيلي مهمه از همون اولش ميگم. قبل از هر چيزي بايد بگم ديشب ساعت 2:30 خوابيدم. اصلا خوابم نمي رفت.
صبح قرار بود ساعت 5:20 از خواب بيدار شم ولي نفهميدم چي شد كه ساعت 5:45 از خواب بيدار شدم . سريع آماده شدم با نغمه رفتيم سر ايستگاه . البته دنبال يكي از دوستاش هم رفتيم. وقتي سرويس سر چهار راه مدرسه ما ايستاد. حس كردم كه خيلي گناه دارم نمي دونستم از كدوم طرف بايد برم.  همين جوري رفتم تا ديدم تو يه كوچه خاكي نوشته دبيرستان و پيش دانشگاهي ... تو مدرسه كه رفتم يكي از دوستام رو ديدم . خيلي خوشحال شدم . وقتي هم رفتيم تو مدرسه سرك بكشيم و كلاس هامون رو پيدا كنيم . يكي ديگه از دوستام رو ديدم .   كه دوره راهنمايي با هم بوديم. اين دفعه بيشتر خوشحال شدم چون با هم تو يه كلاس بوديم . بعد از اون هم ... و ه رو ديدم و اونا هم تو كلاس ما بودن.
همين جوري داشتيم تو مدرسه ميگشتيم كه ديدم يكي اومد كه برام خيلي آشناست . داشت با مدير صحبت مي كرد. وقتي مدير اسمش رو صدا كرد فهميدم كيه . فكر ميكردم منو ببينه يه جور ديگه برخورد كنه . اما از برخودش متوجه شدم كه از ديدن من تعجب كرده يا شايد از اين كه رفتم باهاش صحبت كردم . نميدونم .
كلا خوب بود . ولي از ساختون مدرسه اصلا خوشم نيومد. بيشتر  شبيه مدرسه دولتي بود تا غيرانتفاعي . خيلي كوچيك بود. كلاس ها پرده نداشت و تخته گچي بود، حتي كلاسي كه اول ما رفتيم توش لامپ هم نداشت. البته بعدش كلاس ما ر وعوض كردن. از همه بد تر اينكه مثله دبستاني ها نيمكت داشتيم. و كلاس هم خيلي خيلي كوچيك بود.  محيط مدرسه دل گير بود بيشتر شبيه بود به خونه هاي قديمي . يا يه چيز ديگه. شبيه همه چيز بود به جز مدرسه.
زنگ اول دبير نداشتيم. ساعت دوم دبير زيست اومد . يه كم در مورد رده بندي جانداران حرف زد . كه تو فصل اول كه حذف شده، بود.
ساعت آخر هم دبير جغرافي اومد . هيچ كاري نكرد. همين جوري نشسته بود. من و دوستم نجمه هم جيم زديم رفتيم بيرون.
تنها چیز خوبی که این مدرسه داره اینه که هفته ای یک بار صف میگیریم. ومجبور یه سری حرف تکراری و الکی رو یه روز در میون گوش بدیم .که البته گفتن ممکنه بعضی هفته ها هم اصلا صبحگاه نداشته باشیم.
موقع برگشتن هم سرويس نيومد دنبالم. مجبور شدم خودم ماشين بگيرم بيام.خونه كه رسيدم طبق معمول شروع كردم به حرف زدن و تعريف كردن اين كه تو مدرسه چه خبربود. اينقدر هم خسته بودم كه نهار نخوردم و خوابيدم تا ساعت 6 . بعدش هم كه نهار خوردم و اومدم دارم اين چرت و پرت هارو مينويسم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 18:43  توسط ارغوان  | 

 

امشب رفته بوديم سينما. خوب بود . ولي از فيلمش زياد خوشم نيومد. موضوعش جالب نبود. جريانش اين بود كه ۲تا آدم ... مي خواستن محيط رو از آدماي كثيف پاك كنن. تو كاره همه فضولي ميكردن. فكرش رو بكنين شهاب حسيني يكي از اين ۲تا بود. با يه ريش زشت و يه عينك زشت تر .

فردا بايد بريم مدرسه واسه من خيلي وحشت ناكه . هيچ كس رو نميشناسم . بايد فردا كلي وقت صرف كنم دوست پيدا كنم . فردا حتما ميام مي نويسم چه خبر بود.

و مهم تر از همه امروز تولد بهترين دوستمه . بهش تبريك گفتم ولي باز اينجا هم ميگم .دوست جون تولدت مبارك اميدوارم ۱۰۰۰ سال عمر كني.

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 22:48  توسط ارغوان  | 



امشب رفته بوديم جشن به مناسبت ولادت حضرت مهدي .جاتون خالي خيلي خوش گذشت.خيلي ها روديدم. از ديدن بعضي ها خوشحال شدم . اما بعضي ها رو هم دوست نداشتم ببينم . يكي هم ديدم كه تا 1 ساعت در حالت  بودم . برنامه هاشون خوب بود. نسبت به هر سال بهتر بود. حداقل يه رقصي داشت . راستي تو قرعه كشي هم برنده شديم . يه پتو مسافرتي.  شانس كه نداريم .
يكي هم ديدم كه تا زماني كه جلوم بود اين جوري  بودم . فقط التماسش ميكردم گورش رو گم كنه .
همتون هم مي شناسيدش. تعجب نكنيد. يه قورباغه بود. خيلي وحشت ناك بود . من كه ميخواستم در برم . مامانم دستمو گرفته بود مي گفت: ارغوان بشين جشن رو به هم نزن بچه.
بعدش يه دفعه يه پسر بچه اومد كه بهش ميخورد 2_3 سالش باشه ، بهش كفتم كوچولو قورباغه مي خواي؟
گفت نه من فقط مارمولك دوست دارم . گفتم اي خدا به داده من برسه  پس. بعدش بهش گفتم بيا ببين قورباغه چه نازه. ميپره . نرمه . بعدش اومد يه نگاهي به قورباغه انداخت و گفت نه خوشم نيومد . كاشكي خوشش ميومد و ميگرفتش.
موقع سوار سرويس شدن هم جالب بود و ضايع بازار . 4 5 تا اتوبوس بود . وقتي مجري گفت جشن تمام شده و گورتون رو گم كنيد ملت هم حمله كردن به طرف اتوبوس ها و مثل مورو ملخ از سرو كله ي هم بالا ميرفتن. بعدش كه ظرفيت تكميل شد گفت حالا به جز رجايي ها همه پايين . مردم هم در انتهاي ضايعگي پياده شدن . بعد سرويس ها رفتن و برگشتن باز يك عده از بچه هاي باهنر كه اين بار پسر بودن مثل اين ماشين نديده ها حمله كردن كه اين بار هم دست از پا دراز تر برگشتن و گفتن اينا هم ميرن آزادگان .
آخر هم 1 ساعت كه ما ايستاده بوديم 2تا اتوبوس اومد كه اين بار ديگه واقعا مال باهنر بود و ما سوار شديم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 10:28  توسط ارغوان  | 



جستني ها كم نيست من و تو كم بوديم . خشك و پژمرده و بي روح تا روي زمين خم بوديم.
گفتني ها كم نيست من و تو كم بوديم. مثل هزيان دم مرگ آغاز چنين در هم و بر هم بوديم .
ديدني ها كم نيست من و تو كم بوديم . بي سبب از پاييز جاي ميلاد اقاقي ها را پرسيديم .
چيدني ها كم نيست من و تو كم چيديم. وقت گل دادن عشق روي دارقالي بي سبب حتي پرتاب گل سرخي را ترسيديم .
خواندني ها كم نيست من و تو كم خوانديم . من و تو ساده ترين شكل سرودن را در معبر باد با دهاني بسته وا مانديم .
                         
                       من و تو كم بوديم.


من و تو اما در ميدان ها اينك اندازه ي ما مي خوانيم . ما به اندازه ي ما ميچينيم.
ما به اندازه ي ما مي بينيم.ما به اندازه ي ما مي گوييم. ما به اندازه ي ما مي بوييم. ما به اندازه ي ما مي روييم.

من و تو كم نه كه بايد شب بي رحم و گل مريم بيداري شبنم باشيم.
من و تو خم نه و درهم نه و كم هم نه كه مي بايد با هم باشيم .
من و تو حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم .
من و تو حق داريم كه به اندازه ي ما هم كه شده با هم باشيم .
                          من و تو حق داريم كه به اندازه ي ما هم كه شده با هم باشيم.
                                                     گفتني ها كم نيست.!
 
                                                          
                                                                                                        زنده ياد فرهاد مهراد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 19:17  توسط ارغوان  | 


من موندم چرا آدم بعضی از کتاب ها رو که دست میگیره نمیتونه ولشون کنه . 
الان دقیقا ۴ ساعت که دارم کتاب چشمهایش از بزرگ علوی رو میخونم . خیلی خیلی قشنگه .
سعی کنید بخونیدش با این که دیروقته و نصفه کتاب هم مونده اما تا تمامش نکنم نمی تونم بخوابم .
یه نوشته جالب هم میخواستم امشب آپدیت کنم ولی چون طولانی و بد جوری الان تو کف کتابم نمیتونم بنویسمش. ولی فردا شب حتما آپدیتش میکنم .  یه عکس هم میزارم می دونم ربطی نداره ولی خب دیگه. 

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 2:7  توسط ارغوان  | 


امشب بد جوري جو نوشتن منو گرفته بود. البته الان دارم خودمو تخليه مي كنم. هر چي فكر كردم در مورد چي بنويسم هيچي به اون مخم نرسيد. روي هر موضوعي كه مغزم استپ ميكرد، ميديدم خيلي تكراريه.
مثلا يكيش اين بود كه علم بهتر است يا ثروت.( البته ثروت ثروت) و از اين موضوع هاي مسخره .
آخر به اين نتيجه رسيدم كه آرزو هاي خودم بهتر از همه چيزه البته بعد از خوندن آرزوهام شايد فكر كنيد كه الكي گفتم ولي باور كنيد به جون خودم نباشه به جون شما راست ميگم .
اوليش : دوست دارم يك بار يكي از سبيل هاي يه گربه ي بدبخت رو بكنم ببينم واقعا يه وري راه ميره را نه؟
دوميش : خيلي دوست دارم وقتي نغمه ( خواهرم كه 2سال از من كوچيكتره و شديدا هم پاستوريزست ) خوابه يه آدامس جويده بندازم تو دهنش و همون جا وايسم ببينم وقتي بيدار شد چه كار مي كنه؟
سوميش : دوست دارم هر وقت يكي دروغ گفت دماقش دراز بشه اون موقي فكر كنم سپيده.پ بايد يه سوراخ تو سقف اتاقش درست كنه كه شبا كه مي خواد بخوابه اضافي دماقش از سقف بره بيرون. البته بايد يه چراق قرمز چشمك زن هم نوك دماقش وصل كنه كه يه موقع هوپيمايي چيزي باهاش بر خورد نكنه.
چهارميش : يه شب يه سارق مصلح به خونه ي ما حمله كنه ،‌كه شديدا هم خطر ناك باشه . بعدش همه رو تحديد كنه كه مي كشتشون و من هم برم و با يك حركت كاملا جذاب اصلحش رو بگيرم و بزنم تو سرش و بهش بگم : داش حرفه حسابت چيه ) و همه اعضاي خانواده كه در حالت بودن براي من دست بزنن. و فرداش همه  رسانه هاي دنيا اعلام كنن كه با شجاعت يك دختر 15 ساله خطرناك ترين فرد روي كره ي زمين دستگير شد. جووووووووووووووون.
پنجميش : دوست دارم بدونم اگه يه روز يه پسر خيلي خوشتيپ و خوشگل كه خيلي هم ادعاش ميشه وسط خيابون جلوي يه عده آدم مخصوصا دختر زيپ شلوارش در بره چه كار ميكنه؟
ششميش : آرزو داشتم يه بار وقتي با آقاي فاضل زاده ( دبير عربي بسيار چاق ) كلاس داريم ،‌يه كم چسب پارچه بريزم روي صندلي معلم ، موقع بلند شدن آقاي فاضل زاده خيلي جالب ميشد . چون چسب پارچه به هيچ عنوان باز نميشه . اون وقت يا مجبور بود با صندلي بلند شه و راه بره يا بايد واسش از خونه شلوار بيارن تا عوض كنه.
هر كس ميتونه در جهت تحقق آرزوهاي من كمكي بكنه خواهش ميكنم دريغ نكنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 22:11  توسط ارغوان  | 

اول از همه خوابه دیشبم رو تعریف میکنم. اول بگم كه هر دوتا بابا بزرگهاي من فوت كردن. خيلي وقت پيش اون موقعي كه من نبودم.
من ديشب خواب  باباي مامانم رو ديدم كه زنگ زده بود خونمون من گوشي رو بر داشتم گفت گوشي رو بده به بابات منم گوشي دادم به بابام ديدم بابام خيلي راحت حرف مي زنه. فكر كردم دوستشه بدش يه دفه مامانم گفت بابابزرگ زنگ زده منم كه اين طوري شده بودم پرسيدم مگه بابابزرگ فوت نكرده بود؟
مامانم گفت : نه فوتش كجا بود . بابابزرگ مامان بزرگت رو طلاق داده بود چون كاره بدي كرده بود ما به همه گفتيم مرده . من هنور در حالت بودم. نفهميدم چه طور شد كه بابابزرگم از تو گوشي تلفن اومد بيرون.
 

امروز خیلی حوصلم سر رفته بود . حوصله هیچ کاری هم نداشتم . فقط دوست داشتم بزنم همه چیز رو داغون کنم  مخصوصا وقتی میدیدم همه سرشون به کاره خودشون گرمه بیشتر عصبانی میشدم.
دوست داشتم از یکی انتقام بگیرم ولی کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچ کس مقصر نیست و این بیشتر اعصاب آدم رو خورد میکنه.
امروز یه حس عجیب هم بهم دست داد . حس کردم دلم برای مدرسه تنگ شده.
ولي فكر ميكنم كه امسال اصلا بهم خوش نمي گذره چون هيچ كدوم از دوستام نيستن. البته من زود دوست پيداميكنم ولي يه دوست صميمي فرق داره. يكي كه بتونم صبح كه ميرم مدرسه تمام اتفاقات روز قبل رو براش بدون هيچ سانسوري

تعريف كنم يكي مثل
فاطی.
شايد هم دليل  اين كه فكر ميكنم خوش نميگذره انتخاب اين مدرسه باشه. من از رفتن به بهترين مدرسه صرف نظر كردم به خاطره يه دوست ولي حالا ديگه اين دوست وجود نداره .
 
دوست دارم زمان رويكي دوماه به عقب برگردونم تا بتونم اشتباهاتي كه تو اين مدت كردم جبران كنم. اشتباهاتي كه خودم هنوز قبول ندارم .
فكر ميكنم يكي به يه دلايلي كه نميدونم چيه مي خواد منو محكوم كنه .
خيلي احساس تنهايي ميكنم . دوست دارم يكي ديگه بودم يا يه تقديره ديگه داشتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 22:1  توسط ارغوان  | 

امروز رفته بودم خريد وسايل مدرسه.
ولي همش حس مي كردم دارم خريد عزا مي كنم. خيلي وحشتناك بود .
اما يه چيزي خيلي عجيب بود .اين كه من آرش( يه آدم كاملا الاف )رو تو زيتون نديدم.
فكر كنم مرده باشه.
اين كه مدرسه ها داره باز مي شه خيلي بده اما بد تر اينه كه ما ۲۷ همين ماه عروسي
دعوتيم و نميريم .اونم عجب عروسي. همه فاميل هم هستن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 21:44  توسط ارغوان  |