X
تبلیغات
خاطره ها

دوستان عزیز متاسفانه به خاطر قطع کردن یکطرفه ای اس پی و پورتهای ایران از طرف شرکتی که خدمات نت ازشون می گرفتم حدود ۲۰ روزه اصلا هیچ گونه دسترسی به وبلاگها و سایتهای ایرانی ندارم  این چند وقت هم تونستم یکی دو بار از طریق خانه یکی از دوستان به وبلاگ سر بزنم . اعتراض هم کردم گفتند مقصر ما نیستیم و از طرف شرکت آمریکایی این ای پی ها قطع شده . چون قرداد داریم با این شرکت فعلا نمی تونم کاری کنم و باید چند روز دیگه این وضعیت تحمل کنم تا خط جدید نت که از شرکتی دیگه گرفتم وصل بشه  .

دلم برای همتون تنگ شده . مواظب خودتون باشید به زودی میام .

+ نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1392ساعت 17:48 توسط ترانه |

گاهی تحمل بعضی از افراد خیلی سخت میشه ، مثلا یه همکار یا همکلاسی ، یا شاید همسایه که خلاصی از دست این افراد گاها ناممکنه و هیچ جور نمیشه از دستشون خلاص شد و اگر بخواهی باید هزینه سنگینی پرداخت کنی و حال که نمیشه و توان پرداخت همچین هزینه ای نیست شاید بهتره بگردیم برای راهی که بتونیم  این افراد تحمل کنیم ، میشه گشت دنبال نقاط مثبت بلاخره هر چقدر هم که منفی باشن و غیر قابل تحمل اگه با عینک انصاف نگاه کنیم یکی دوتایی نقطه کم نور مثبت هم پیدا میشه و همین خوبه که کم کم بتونیم با پرنگ کردن نقاط مثبت نقطه های بدی طرف مقابل کم رنگ کنیم و بعد مدتی متوجه میشیم که بابا این فرد نفرط انگیز دیگه  آنقدر هم دیو و پلید نبوده که ما تصور میکردیم .

پ ن : اما بین خودمون باشه در بعضی از افراد هر چقدر بگردی نقطه مثبتی پیدا نمی کنی  یعنی دوست نداری پیدا کنی و بهترین کار  بدجنس شدن هست ! یعنی به سایه خود نگاه کنی که یه دم در آورده و دو تا شاخ کوچیک و یه نیزه هم در دست و  بهش بگی : ای جونم تو بگو چطوری پوست طرف بکنم .

 

+ نوشته شده در شنبه 31 فروردین1392ساعت 17:54 توسط ترانه |

می گویند :حافظه ماهی گلی ۳ ثانیه است و هر ۳ ثانیه حافظه این موجود دوست داشتنی ریستار و فرمت می شود ! حال درست بودن یا اشتباه بودن اصل این مطلب بماند ! اما با خود فکر می کردم که چقدر خوب بود حافظه انسان هم مثل ماهی گلی بود حالا نه ۳ ثانیه بلکه هر چند سال یک بار فرمت می شد شاید اینجوری خیلی از خاطرات تلخ پاک می شد و می توانستیم زندگی جدیدی بسازیم اما باز دلم نیامد یعنی اگر حافظه از بین می رفت این همه خاطره های شیرین ما چه می شد ؟ خاطره های دوران کودکی ، بغل پر عشق مادر ، سر گذاشتن رو پاهای پر مهر مادر بزرگ و دستهای گرم او ، محله دوران کودکی و  شیطنت ها و بازیهای کودکانه ، آب بازی های ظهرهای گرم تابستان و برف بازیهای پر حرارت روزهای سر زمستان ، بوی کاعذ و کتاب نو اول سال و دستهای گرم کسی که دوستش داشتی و داری اما امروز کنارت نیست ووو  .

خوشحال شدم که حافظه ما انسانها مثل ماهی گلی نیست که فرمت بشه و خدارو شکر که ما حافظه ای دائم داریم که خوبی ها و حتی تلخی ها فراموش نمی کنیم و باهاشون خاطره می سازیم  و می شود از آنها درس گرفت اما ...

اما خوب که فکر کردم دیدم عجب ! از این انسانها که گاهی حافظه ما حتی از ماهی گلی هم کوتاه تر میشه و چه زود فراموشکار میشیم  ! البته شاید به صلاح باشه چه بسیار دیدیم و در خاطره ها برای همیشه حک شد اما انگار دوست داریم فراموش کنیم و شاید می ترسیم از آنچه که واقعیت داشت و دیدیم و بر ما گذشت . خواب را می شود بیدار کرد اما ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1392ساعت 18:3 توسط ترانه |

بلاخره بعد از مدتها تونستم کمی بنویسم ، آخ که چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود این مدت هر وقت اومدم بنویسم یه مسئله پیش اومد و نشد ، مثلا نقاشی ساختمان بعد مسافرت به مالی و بعد هم مجبور شدم یه سفر کاری برم و ... . 

خیلی دوست داشتم از سفر مالی بنویسم اما نشد چرا نشد عرض می کنم :

در راه رفتن به مالی اول به آفریقای جنوبی رفتیم و راست گفتن هر کی می خواد بره ببینه بهشت چه شکلی هست بره آفریقای جنوبی و بهم ثابت شد اگه مردم یه سرزمین بخوان واقعا می تونن تو اون قاره که همه تصور می کنن همه جا بیابان و خشکسالی و جنگ و قحطی هست این کشور تونسته وسط جهنم بهشت بسازه و ثابت کنه اگر بخوان حتما میشه . اما سفر به کشور مالی تجربه جدیدی برای من بود ، تجربه این نوع عکاسی برام هم جذاب بود و هم سخت ، گرمای شدید و وحشتناک وآفتابی سوزان که حتی با دستکش نمی شد دوربین دست گرفت هنوز بعد از حدود یک ماه که برگشتم دارم پوست میندازم یادم میاد وقتی تو فرودگاه زن داداش من دید گفت : ترانه جدا سیاه پوست شدی و البته سیاه پوست به صورت کنتاکی و برشته شده . تو سفر بجز سوختن خسارتهای دیگه ای هم داشت از جمله شکستن لنز ۲۴ و یکی از فلاشها و نابودی کامل سه پایه ام و ذوب شدن تب لت بیچاره در اثر گرما تو کولی اما در عوض از اکیپ عکاسی ارتش فرانسه کادو گرفتیم یه دوربین d4 با لنز 400 و اما ...

اما فقط ضرر مالی نبود و کمی تا قسمتی هم خسارت جانی داشت بدترین قسمت سفر وقتی بود که وسط بیابان به کاروان ما حمله شد و ما رو مجبور کردن از نفربر پیاده بشیم و یکی دو کیلومتر بدویم و از کاروان فاصله بگیریم ، صدای مسلسل ها و تیراندازی و گاها انفجار همراه با صدای داد و بیداد و جیغ ما صحنه وحشتناکی به وجود آورده بود و البته بعد از درگیری بهمون اجازه برگشتن به اون منطقه ندادن و در حین فرار زانوم صدمه دید و ادامه سفر برام سخت شد اما صدمه اصلی 2 روز آخر سفر حمله یک سگ به ما تو کی از روستاها بود اول فکر کردیم این هم مثل سگهای اینجا فقط پارس می کنه اما این سگ از اون سگهای افراطی خطرناک بود و بخاطر پریدن و فرار کردن از دست سگ مچ دست راست ام شکست و تازه یکی دو روزه آتل دست ام باز کردم و این مدت تایپ کردن واقعا برام سخت بود .

اما با همه سختی ها و صدماتی که متحمل شدم این سفر تجربه جالبی بود و اگر فرصت بشه بازم حاضرم تجربه کنم .

پ ن : فکر کنم از شکستگی و زخم و زیلی شدن رکورد شکستم و تونستم رکورد زیبا رو بزنم !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1392ساعت 16:49 توسط ترانه |

بخواب آروم عسل بانو
که بی تو ساکته اینجا

ولی راحت شدی انگار
از این بی رحمی دنیا

بخواب آروم و بی غصه
کی این درد و یادش میره ؟

سکانس آخرت این نیست
کسی جات و نمیگیره

لالالالا بخواب اما
روزای بی عسل سخته

با پرواز پر از دردت
بهار از یادمون رفته

تو با "پروانه ای در مه"
تو با "دستای آلوده"

عسل بودی،عسل موندی
واسه رفتن ولی زوده

 

 

یادت همیشه زنده عسل بانو

+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1392ساعت 23:33 توسط ترانه |

هر سال این موقع کلی ذوق و شوق داشتم برای شروع سال جدید اما نمی دونم امسال چرا مثل هر سال نیستم شاید بخاطر خستگی سفر باشه چون هنوز خستگی سفر به تنم بود که مجبور شدم بخاطر کار شرکت دوباره برم سفر ، به قول داداشی شدم مارکوپولو !! حالا هم کلی کار برای عید دارم که به هیچکدام نرسیدم و حسابی از دست خودم شاکی هستم و به همین خاطر رنگ و بوی عید امسال با سالهای گذشته تغییر کرده . اما در کل امسال مخصوصا نیمه دوم سال ترانه کمی بی حوصله و البته تنبل شد طبق معمول که ما عادت داریم کم کاری خودمون بندازیم گردن ابر ، باد ، مه و خورشید من هم می خواستم بگم به این دلیل و اون دلیل اما دیدم دیگه خودم که نمی تونم گول بزنم پس راست و حسینی بگم که تقصیر کسی نبود و ترانه وبلاگ خاطره ها چند ماهی تنبل شده بود و خاطره ها کمی فراموش کرد هر چند این سفرها بی دلیل نبود اما بازم قابل قبول نیست دوری از دوستان عزیزی که این چند سال تنها و بهترین غمخواران ترانه بودند و این مدت در همه شرایط کنار ترانه و خاطره هایش ماندند تو لحظه های شادی دست ترانه گرفتند و تو لحظه های تنهایی و غم شونه هاشون تکیه گاه اشکهای ترانه بود و سنگ صبور شدند . دوست داشتم این روز آخری بیام و از تک تک دوستان یاد کنم اما دیدم نمی شه ؟ ندونستم اول اسم کدام دوست بنویسم چون همه شما اول هستید. فقط به رسم ادب و اینکه سال جدید باید رفت سراغ بزرگترها دوست داشتم از دو نفر از عزیزان خاطره ها اسم ببرم دو عزیز که این سالها در حق ترانه و خاطره ها و شاید همه وبلاگها بزرگی کردند و با بودن خودشون تکیه گاهی شدند برای همه دوستان ، از دایی نوید عزیز که این چند سال و سال گذشته الحق و انصاف سنگ تمام گذاشتند و نشون دادن می شه به یک نفر که هزاران کیلومتر از همه ما فاصله داره تکیه کرد و بهش گفت دایی و ثابت کرد دایی بودن فقط به رگ و خون نیست بلکه به یه قلب پاک و مهربونه که دایی نوید ما این قلب داره و نفر دوم یه مادر مهربان و دوست داشتنی ،  مامان محبوب عزیز ، زنی از جنس فرشتگان ، مادری دوست داشتنی با قلبی لبریز از عشق و محبت که خیلی زود تونست جای خودشو تو قلب همه باز کنه و بشه مامان مهربان بلاگفا ، مادری که اجازه داد خیلی از ما تو روزهای دلتنگی و غصه سرمون رو شونه هاش بگذاریم و از بوی مادرانه او آرام بگیریم .

بیاییم و این روز آخر سال واسه هم دعا کنیم  ، برای همه کسانی که غم و غصه دارن دعا کنیم برای همه عزیزانی که این روزها بیمار هستند و از خدا بخواهیم به همه این عزیزان سلامتی بده  ، با هم دست دعا برداریم برای مادر قو عزیز و از خدا بخواهیم به این مادر عزیز و همه مادرها و پدرها و همه انسانهای دنیا سلامتی بده ، بیاییم تو این روزها برای همه بابا های مهربون دعا کنیم و بگیم فداتون که کمرتون زیر بار گرونی خم شد اما نگذاشتید خانواده سر خم کنه ، با هم بوسه بزنیم بر دستهای مادرهای مهربان که با همه نامهربانی های روزگار مهرباترین ها بودند ، بیاییم قلب تکونی کنیم، کینه ها و ناراحتی ها دور بریزم و با هم به بهار و سال جدید سلام بگیم و اسم سال جدید بگذاریم سال عشق و محبت ، پنجره ها باز کنیم و به گرما و آتش سال خورشیدی بگیم زردی من از تو سرخی تو از من .

 سال نو مبارک

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1391ساعت 17:47 توسط ترانه |