حدود دو سال پیش از بحران اقتصادی که تمام دنیا فرار گرفت ما هم بی نصیب نماندیم و مجبور شدیم آپارتمان داداشی بفروشیم  و به این خانه نقل مکان کنیم ، خانه در تملک بانک بود و اگه می تونستیم چهل درصد ارزش ملک پرداخت کنیم ما گزینه اول خرید ملک می شدیم و باقی ارزش ملک قسط بندی می شد بین ما و بانک . داداشی اعتقاد داشت خرید ملک آن هم یه خانه ویلایی که شش ماه خالی بوده تو  شرایط بد اقتصادی ریسک و بهتر خانه اجاره کنیم و پولی که می خواهیم اینجا ملک بخریم در ایران خانه بخریم اما من مخالف بودم ، اصرار من برای خرید این خانه و مقاومت داداشی کار به جایی کشاند که بین ما شکر آب شد و چون من طاقت قهر نداشتم کوتاه آمدم . داداشی تا روز آخر محکم سمبه خودشو می کوبید تا اینکه  ۱۸۰ درجه تغییر جهت داد و  اعلام کرد که ترانه قبول همین خونه می خریم اما یادت باشه تا آخر عمر باید قسط بدیم و شک ندارم با این بحران اقتصادی نمی تونیم اقساط پرداخت کنیم و بانک خانه رو بر می داره منم بدون هیچ گونه جوابی قبول کردم خانه خریدم و بلاخره به آرزوی دیرینم رسیدم یعنی خرید یه خانه ویلایی خوشگل که سالها تو رویا داشتم . امروز ۳ سال از اون جریان می گذره و تقریبا ۲۰ درصد اقساط خونه رو پرداخت کردیم و رسما مالک خانه شدیم البته هنوز باید چهل درصد دیگه قسط بدیم اما خانه از تملک بانک خارج شد .

امشب جشن خرید خونه بود و زن داداش عزیز یه کیک خوشگل سفارش داده بود و یه جشن کوچولو برگزار کردیم و بعد فوت شمع  من داداشی رو بغل کردم و گفتم دیدی تونستیم کلی از اقساط خونه  پرداخت کنیم و ممنونم از اینکه بهم اعتماد کردی و اجازه خرید خونه دادی که داداشی اعترافی کرد جالب ، در اوج خوشحالی و انجام حرکات موزون داداشی گفت : نخیر آبجی من به تو اعتماد نکردم ترسیدم به قولت نکنم و سرمایه ما تو ایران از بین بره بعد اینجا شرکت به اسم تو بود تلافی کنی و شرکت صاحب بشی .

تو رو خدا ما رو باش ۳ سال چه کیفی می کردیم بابت اعتماد داداشی .

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 شهریور1393ساعت 6:40 توسط ترانه |

خب دیگه بعد از چند ماه بلانصیت ( خر خوانی ) درس تمام شد و بعد از کلی زور زدن و دفاع کردن موفق به گرفتن مدرک کارشناسی ارشد تو رشته ای شدم که همیشه عاشقش بود یعنی عکاسی و هنر .

الان حس همون بچه های دبستانی دارم که آخرین امتحان میدادن و هلهله کنان به طرف خانه می دویدن و همش می گفتن 3 ماه تعطیلی چه حالی داره ، حالا دیگه نوبت اینه بزنم و بشکونم و داغون کنم و بشم ترانه شر و شور قدیم و بگم از هر چه بگذریم آتیش سوزوندن بهتره

+ نوشته شده در سه شنبه 21 مرداد1393ساعت 8:28 توسط ترانه |

 

کهنه شراب کهنه شراب، امشب بال و پرم بده
حرف نگفته خيليه، جرات بيشترم بده


امشب می خوام حرف بزنم، خنده کنم، گريه کنم
لطفی کن ای ساقی و می، چندين برابرم بده


امشب می خوام مست بشم عاشق يک دست بشم
بدون تو نيست بودم امشب می خوام هست بشم


امشب پروبال دارم، شور دارم، حال دارم
امشب تو اين سينه دلی، خوشا براحوال دارم

 

سلامتی سه تن؛ ناموس و رفیق و وطن؛

سلامتی سه کس؛ زندونی و سرباز و بی کس؛

سلامتی باغبونی که زمستونشو از بهار، بیشتر دوست داره؛

سلامتی آزادی،

سلامتی زندونیای بی ملاقاتی...

و به سلامتی همه دوستام و در آخر بزن به سلامتی خودم

تولدت مبارک ترانه

+ نوشته شده در جمعه 20 تیر1393ساعت 7:59 توسط ترانه |

بهش میگم عزیزم خوبی ؟ با تعجب بهم نگاه می کنه انگار متوجه نمیشه ! میگم فدات بشم خانومی چند سالته ؟ لبخند می زنه و باز نگاه می کنه ! آرام مامانش بهم می گه ببخشید دخترم فارسی بلد نیست میشه باهاش انگلیسی حرف بزنی ؟ بعد به انگلیسی بهش میگم عزیزم چند سالته ؟ یهو لبخندی می زنی میگه 6 . رو به مادرش می کنم می گم چند ساله اومدین اینجا تو خونه مشکل ندارین باهاش حرف بزنید ؟ می گه چون خیلی وقته حدود 10 سالی میشه اومدیم اینجا من و همسرم کلا تو خانه انگلیسی حرف میزنیم که این لهجه نداشته باشه . لبخندی میزنم و میگم 2500 سال زبان تو ۱۰ سال فراموش کردیم بعد اس ام اس بهم میدیم که برید گوگول میخواد اسم خلیج فارس عوض کنه اجازه ندید !

ای داد خیلی وقته حتی اسم خودمون هم عوض کردن و ما متوجه نیستیم.

+ نوشته شده در دوشنبه 29 اردیبهشت1393ساعت 2:30 توسط ترانه |

امروز بعد از مدتها تو گوگل سرچ کرده خاطره ها و دیدم گوگل هنوز خاطره ها و ترانه فراموش نکرده و از ۲۱ میلیون مثل سابق وبلاگ خاطره ها اولین بود . عرق شرم از این همه معرفت رو پیشونیم نشست و با حالتی خجالت گفتم بابا باز معرفت تو گوگل من که واسه تو کاری نکردم که تو من این همه خجالت میدی . دمت گرم بازم تو که هنوز خاطره ها و ترانه فراموش نکردی .

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 اردیبهشت1393ساعت 5:24 توسط ترانه |

تو تخت دارم با گوشیم ور می رم یهو میبینم وایبر بالا میاد از طرف برادر زاده کوچولوم در ایران که می نویسه : عمه  بیداری ؟ میگم آره ، می گه اینجا سر شبه و من خوابم نمی بره می شه برام قصه بگی من بخوابم ؟

شروع می کنم به تایپ کردن یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود .... بعد از چند دقیقه میپرسم عمه خوابیدی ؟ و جوابی نمیاد ، می نویسم : بووووس خوب بخوابی .

دلم میگیره برای بچه های این زمونه که به جای صدای گرم و دستهای مهربون قصه گو باید دلهره داشته باشن که شارژ گوشی تموم نشه یا هنگ نکنه و بجای چشمهای مهربون خیره بشن به صفحه بی  روح موبایل و تب لت که براشون قصه بگه .

+ نوشته شده در یکشنبه 21 اردیبهشت1393ساعت 6:57 توسط ترانه |

چقدر بلاگستان سوت کور شده ! نمیدونم من نیستم اینجوری فکر میکنم یا جدا بلاگستان از رونق افتاده ؟ خیلی از دوستان نیستند ، کسانی که یه زمانی پای ثابت وبلاگ بودن و بزرگ ما مثل دایی نوید ، امروز خیلی دلم برای دایی نوید تنگ شده بود و دلم میخواست باز میتونستم وبلاگشو باز کنم و بخونم اما حیف ... نمیدونم چی شد که دایی نوید وبلاگ بست ؟ دایی نوید که همیشه پر از انرژی بود و باعث میشد ما ذوق خوندن و نوشتن پیدا کنیم . خیلی وقته از دایی نوید خبر ندارم و دلم براش یه ذره شده ای کاش بیاد و از حال خودش بهمون خبر بده .
پ ن : میخوام کم کم خاطره ها آب و جارو کنم هر چند اکثر همسایه های قدیمی خاطره ها یه جورهایی رفتن و دیگه تو بلاگستان نیستند اما امیدوارم بازم یه روزی همشون برگردن و مثل سابق بتونیم خاطره ساز باشیم .

+ نوشته شده در شنبه 20 اردیبهشت1393ساعت 5:11 توسط ترانه |

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

چقدر مث بچگی هام  لالایی هاتو دوست دارم

سادگی ها تو دوست دارم ، خستگی ها تو دوست دارم

چادر نماز زیر لب خدا خدا تو دوست دارم

 

کاشکی رو تاقچه ی دلت آینه و شمعدون میشدم

تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم

کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم

یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم

 
بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمارم

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

دنیا اگه خوب ... اگه بد ، با تو برام دیدنیه

باغ گلای اطلسی ، با تو برام چیدنیه


کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

لالایی ها تو دوست دارم ، بغض صداتو دوست دارم 

+ نوشته شده در یکشنبه 31 فروردین1393ساعت 19:49 توسط ترانه |

بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است 
بر طرف چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه بگویی خوش نیست
خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است


+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1392ساعت 22:21 توسط ترانه |

حالا هم که یه روز ما ذوق نوشتن داشتیم و کلی نوشتیم کامپیوتر باید یهو هنگ کنه و حال ما رو بگیره و هر چی بافته بودیم رشته کرد ، ای کامی بی معرفت باشه وقتی ویروس گرفتی و آب از یو اس بی هات آویزون شد و منم بهت اهمیت ندادم میگم حالا برو حال کن تا یادت باشه رفیق نیمه راه نباشی سیستم مزخرف!!!

+ نوشته شده در جمعه 23 اسفند1392ساعت 19:15 توسط ترانه |

مطالب قدیمی‌تر